ارسال شده در پنجشنبه 11 خرداد 1391 - 00:26
ارسال شده در سهشنبه 26 اردیبهشت 1391 - 21:53
سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس
گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛
ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.))
پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.))
پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده
و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد
و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.))
پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.
ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.))
پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب
گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی
خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه
بازگردی و او را فراموش کنی.))
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه
سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی
جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد قلب پدر و مادر ایستاد پسر آنها یک دست و پا نداشت !
ارسال شده در سهشنبه 05 اردیبهشت 1391 - 18:20
می گن: "مریلین مونرو " نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت و گفت:
فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . . چه محشری می شوند!
آقای "اینشتین"در جواب نوشت:
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.
واقعا هم که چه غوغایی می شود!
ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:
آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:
بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:
«شما براي چي مي نويسيد استاد؟ »
برنارد شاو جواب داد:
«برای یک لقمه نان»
نویسنده جوان برآشفت که:
«متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »
وبرنارد شاو گفت:
«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »
یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.
یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه
اینجا منتظر باش تا من برگردم.
راننده میگه
نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.
چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده.
راننده میگه:
گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!
نانسى آستور(اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود)
روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل رو کرد و گفت:
من اگر همسر شما بودم توى قهوهتان زهر مىریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز):
من هم اگـر شوهر شما بودم مىخوردمش
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…
که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…
بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه
من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…
چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه
ولی من این کار رو می کنم!
ارسال شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391 - 01:01
به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند
نه به
خاطرجذابیتهای ظاهریت
کسی که دوباره با تو تماس بگیرد
حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی
کسی که بیدار خواهد ماند
تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند
در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسد[حمایتگر تو باشد]
کسی که مایل باشد حتی در زمانی که درساده ترین لباس هستی
تورا به دنیا
نشان دهد
کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد
در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش مهم
هستی
و نگران توست وچه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش بگوید اون
خودشه
[همان کسی که می خواستم
ارسال شده در سهشنبه 15 فروردین 1391 - 21:53
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام دوستان
کلی دلم تنگ شده بود واسه وبلاگم
مرسی از همه که سر زدین به من
ببخشید نبودم جواب بدم ببخشید نبودم بهتون سر بزنم ببخشید واسه همه چی
خیلی سرم شلوغه هم درس هم کار خلاصه درگیرم
ایشالا جبران کنم 
دوسمتون دالم بووووووووووووووووووووووووووس
دوستانی که درخواست می کنید آرمین و براتون پیدا کنم
...آخه چجوری براتون این کار و بکنم؟
آدرس فیس بوکشو براتون گذاشتم دیگه بیشتر ندارم بخدا 



















