....
لباس گرم
ارسال شده در سه‌شنبه 10 مرداد 1391 - 21:25
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد . هنگام بازگشت سربازی را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد . از او پرسید : آیا سردت نیست ؟ سرباز گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم . پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند . نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد . اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد . صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالی قصر پیدا کردند ، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد .



نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


“شام آخر”
ارسال شده در دوشنبه 09 مرداد 1391 - 22:50

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو “شام آخر” دچار مشکل بزرگی شد: می بایست “نیکی” را به شکل عیسی” و “بدی” را به شکل “یهودا” یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانی‌اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: “من این تابلو را قبلاً دیده ام!” داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!
“می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.”


نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


فوتبال
ارسال شده در شنبه 07 مرداد 1391 - 00:17
چند سال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.

ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ».

رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید:
« مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »
گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه ».

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟

گفتم:« فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».

رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ». دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند:
« باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:

« رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم:« باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم ». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم...!



نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


شعر زهرا جون2
ارسال شده در سه‌شنبه 03 مرداد 1391 - 20:45

bacheha zahra joon dobare zahmat keshide baramoon shere jadidesho ferestade

taghdim b armin 2afm va doostdaranesh

طبق معمول بازم مثه هرروز...قلبم به امیده برگشتنته هنوز...نمیدونستی بری این دل بی تو میمیره...ارمین داره انتقامشو از خودش میگیره.....دیگه کاری جز فکر تو ندارم....مثه بارون دارم هردم میبارم....کاری که با من کردیو یادت باشه...شایدم کاری که کردی یادگارت باشه....مثه زخمی که تو به قلبم زدی....تا اخره عمرمم یادگارمه همین....تو که میخاستی بری چرا زجرم دادی...چرا توی مشکلاتم عصا به دستم دادی....چرا وقتی میدیدی از دروغ بیزارم...همش حرفای دروغ تحویلم میدادی.....چرا خواستی یه لحظه تنها نباشم....چرا خواستی اسیر این غمها نباشم....چرا تمومه چراهامو بی چون گذاشتی....تو این زندگی چی کم بود که ازش گذشتی......فقط دوست دارم فقط یک باره دیگه...بیاد و دستامو جلوی چشام بگیره....منم اروم بزارم لب رو لبهاش.......با اون طعمه لبهاش .....با اون ناز نگاش....با اون لمسه موهاش .....بااون نوازشه دستاش...میرم تا عمقه رویاش....رویای با تو بودن واسه همیشه....بیا دستامو بگیر نگو نمیشه....که ارمین بیقراره واسه با تو بودن....نگو من و تو با هم ما نمیشه...........

merC


نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


مدال پارالمپیک
ارسال شده در جمعه 30 تیر 1391 - 23:09

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک... )المپیک معلولین( در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.

آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.


نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


زن يا مرد؟
ارسال شده در شنبه 24 تیر 1391 - 22:03
بچه ميره پيش مامانش می پرسه:
مامان تو زنی يا مردی؟
مامان:زنم ديگه پس چيم؟!
بچه: بابايی چی؟اونم زنه؟
مامان: نه بابايی مرده!!!
بچه: راست ميگی مامان؟
مامان: آره برای چی؟
بچه: هيچی ولش کن... ديگه کی زنه؟
مامان: خاله بتی....خاله آرزوو.....خاله نسترن....مامان بزرگت..
بچه: دايی سعيد هم زنه؟
مامان: نه اون مرده..
بچه:از کجا فهميدی زنی؟
مامان: فهميدم ديگه، از قيافم...
بچه:چی؟!؟!؟! از قيافت؟يعنی چی؟
مامان:يعنی از اينکه خوشگلم...
بچه: يعنی هرکی خوشگله زنه؟
مامان:آره دخترم....
بچه:بابا از کجا فهميد مرده؟
مامان: اونم از قيافش....چون ريش داره ريشاشو ميزنه زياد خوشگل نيست ديگه!!!
-: يعنی زنا خوشگلن مردا زشتن؟
-: آره.....تقريباً....
-: ولی بابايی از تو خوشگل تره....
-: اوّلا تو نه شما بدش بابايی کجاش از من خوشگل تره؟
-: چشاش....
-: يعنی من زشتم مامان؟
-: آره....
-: مرسی.....
-: ولی دايی سعيدم از خاله بتی خوشگل تره...
-: از اين استثنا ها هم بعضی وقتا ميشه....
-: چی؟ اونی که الان گفتی چی بود؟
-: استثنا؟ يعنی بعضی وقتا اينجوری ميشه....
-: مامان من مردم!!!!
-: نه تو زنی!!!!
-: يعنی من زشتم!!!
-: نه عزيزم تو ماهی فقط الان کودکی!!!
-: يعنی من زن نيستم؟
-: چرا جنسيتت زنه ولی الان کودکی!!
-: يعنی چی؟
-: ببين مامان، همه ی آدما يه شناسنامه دارن که جنسيتشون تو شناسنامه معلوم ميشه و جنسيت تو توی شناسنمت زنه!!!
-: يعنی منم مامانم؟
-: آره تو مامانه عروسکاتی!
-: نه يعنی مامان واقعی ام؟
-: آره ديگه...تو مامان واقعی کوووچوولووو واسه عرووسکاتی...
-: مامان مسخره نشو....من چيم؟
-: تو کودکی!
-: کی زن ميشم؟
-: وقتی بزرگ شدی!
-: من نفهميدم کيا زنن؟
-: ببين يجور ديگه ميگم....کی به تو شير داد که بزرگ شی؟
-: بابا!
-: بابات کی به تو شير داده؟!!!!؟!؟!؟!؟!؟
-: خوب هر شب بابا تو اون ليوان سبزه به من شير ميده بخورم!
-: نه الانو نميگم وقتی کوچيک بودی؟
-: نميدونم!
-: نميدونم چيه؟من دادم ديگه!!!
-: کی؟
-: ای بابا زنها سينه دارن که باهاش شير ميدن ولی مردا ندارن!!!!
-: بابا هم سينه داره!!!!!!
-: آره سينه داره ولی باهاش شير نميده فهميدی؟
-: خوب منم سينه دارم ولی شير نميدم پس مردم....
-: ای بابا ببين مامان جون خودت بزرگ بشی ميفهمی!!!
-: الان ميخوام....
-: هرکی روسری سرش کنه زنه هرکی نکنه مرده!!!!
-: يعنی تو الان مردی وقتی ميريم پارک زن ميشی!!!
-: نه ببين من چيه تو ميشم؟
-: مامانم.
-: آفرين مامانا همشون زنن باباها مردن!!!
-: آهان فهميدم!!!
______________________________
___
نيم ساعت بعد
بچه:مامان يه سؤال بپرسم؟
مامان: آره ولی در مورد مرد و زن نباشهااا!
-: نه نيست! در مورده اون ماهيه..
-: خوب بپرس.
-: اون ماهيه مرده يا زن؟؟؟؟؟؟



نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


4 شمع
ارسال شده در چهارشنبه 21 تیر 1391 - 23:37
چهار شمع به آهستگي مي‌سوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي‌رسيد.شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نمي‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي مي‌ميرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده‌اند و اهميت مرا درك نمي‌كنند، آنها حتي فراموش كرده‌اند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شده‌ايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد........... پــــــــس...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما مي‌توانيم بقيه شمع‌ها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم.


با چشماني كه از اشك و شوق مي‌درخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع‌ها را روشن كرد.


نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود .



نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


post
ارسال شده در یکشنبه 18 تیر 1391 - 22:42

آخرین كلمات برخی افراد به نقل از عزرائیل !!

 

آخرین کلمات یک برقکار : خوب حالا روشنش کن

 

آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی : من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم

 

آخرین کلمات یک متخصص خنثی بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه

 

آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟...

 

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست

 

آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره

 

آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟...

 

آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد

 

آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدن یا نه؟...

 

آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود!...

 

آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی

 

آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار : نخیر حق تقدم با منه!...

 

آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده‌ام!...

 

آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل : برو سمت راست راه بازه

 

آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟...

 

آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره

 

آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم

 

آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم

 

آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند

 

آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی : مکانیک یادش رفته ترمز رو درست کنه!...

 

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!...

 

آخرین کلمات یک کامپیوتر : هارددیسک پاک شده است

 

آخرین کلمات یک کوهنورد : سر طناب رو محکم بگیری ها

 

آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری

 

آخرین کلمات یک گیتاریست : یه خرده وولوم بده

 

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟...

 

آخرین کلمات یک مادر : بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم

 

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره

 

آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر : معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!...

 

آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!

 

آخرین کلمات یک ملوان : من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟...

 

آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره

 

آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود.بیماریتون لاعلاجه

 

آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟...

 

آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران : باب میلتون بود؟...

 

آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد

 

آخرین کلمات یک خون‌آشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!...


نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


آیا می دانستید
ارسال شده در یکشنبه 18 تیر 1391 - 22:35
آیا می دانستید افرادی که بنظر خیلی قوی می رسند، معمولاً خیلی حساس هستند؟؟؟
و کسانی که بیشترین مقدار مهربانی را به معرض نمایش می گذارند، بیشترین صدمه را دیده اند؟؟؟
آیا می دانستید آنهایی که تظاهر می کنند نیازی به عشق ندارند، بیشتر از همه به آن محتاجند؟؟؟
اشخاصی که از همه نگهداری می کنند خودشان از همه بیشتر نیازمند مراقبتند؟؟؟
و کسانی که زیاد لبخند می زنند ممکن است در زمان تنهایی بیشترین گریه را بکنند؟؟؟

همیشه به ظاهر افراد توجه نکنیم



نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(1)


شربت سینه
ارسال شده در شنبه 17 تیر 1391 - 23:23

مادری، در هفته دو بار به داروخانه واقع در یک مرکز درمانی مراجعه می کرد و با اصرارتقاضای دریافت رایگان شیشه شربت سینه برای فرزند بیمارش را می کرد ، چندین بار هم توانست دارو را تهیه کند اما تکرار ماجرا باعث مشکوک شدن دکتر داروخانه شد.
یک روز که مادر برای دریافت شربت سینه به داروخانه آمده بود، دیگر دکتر داروخانه به او شک کرد و این شک منجر شد تا خود دکتر شخصا به دنبال زن بی افتد (البته مخفیانه) ، دکتر همچنان به دنبال آن مادر بود تا نهایتا آن مادر وارد یک خانه قدیمی و فرسوده شد.
دکتر داروخانه از شدت کنجکاوی که داشت نتوانست جلوی خودش را بگیرد و از دیوار آن خانه بالا رفت(تا حدی که فقط داخل حیاط را ببیند)...
اشک در چشمانش حلقه زد و با ناراحتی فراوان به داروخانه برگشت ..
او دیده بود که آن مادر شربت سینه را با کمی نان به عنوان مربا به فرزندش می دهد


نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


 




 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران