....
شیدا شدم(شهرام ناظری)
ارسال شده در چهارشنبه 07 تیر 1391 - 15:11

سلام دوستان...شهرام ناظری تو کنسرت جدیدش یه آهنگی خونده ب نام شیدا شدم

من که عاشقشم...بنظرم بی نظیره...واسه دوستداران موسیقی سنتی ک مثه من دوس دارن

گذاشتم که لذت ببرین...پیشنهاد میکنم گوش بدین

 

www.youtube.com/watch


نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(1)


نخند !
ارسال شده در دوشنبه 05 تیر 1391 - 00:17

به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند و به تو می‌گوید،ارباب.
نخند
!
به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری
.
نخند
!
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند
.
نخند
!
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده
.
نخند
!
...به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،

به همسایه‌ای که هرصبح نان سنگک می‌گیرد،

به راننده چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده آژانسی که چرت می‌زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش را باد می‌زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می‌رود تا شماره کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جار می‌زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می‌ریزد،
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوارتاکسی می‌شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده‌ای که به جای پول خرد به تو آدامس می‌دهد،

به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی‌ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می‌خواهد برایش برگه‌ای پر کنی،

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی



نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


باز هم زود قضاوت کردید؟
ارسال شده در دوشنبه 05 تیر 1391 - 00:03
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند
و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او
فرستادند..
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله
از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.
نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک
بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش
کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟  زود قضاوت کردید؟ 
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو
پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که
خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید
که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان
روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار
دارد؟  زود قضاوت کردید؟ 
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری
دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید
به خیریه شما کمک کنم؟


باز هم زود قضاوت کردید؟؟؟؟



نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(2)


دروغ , حقيقت
ارسال شده در چهارشنبه 31 خرداد 1391 - 21:43

روزی دروغ به حقيقت گفت: "ميل داری باهم به دريا برويم و شنا کنيم؟"
حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتی به ساحل رسيدند، حقيقت لباس هايش را در آورد تا شنا کند. دروغ حيله گر لباس های او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است، اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهری آراسته نمايان می شود !!!


نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(0)


منطق
ارسال شده در چهارشنبه 31 خرداد 1391 - 21:40

استاد اصولا منطق چیست ؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : ....
نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
و از دیدگاه هر کس متفاوت است


نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(21)


شعر زهرا جون1
ارسال شده در چهارشنبه 24 خرداد 1391 - 22:52

سلام دوستان...این شعر زیبا از طرف      زهــــــــــــــــــــــرا جـــــــــــــون  از طرفداران آرمین 2afm که برای          آرمــــــــــــیــــــــــــن گفته گذاشتم اینجا که بخونید و لذت ببرین

 

امروز روزی بود که نمیتونم وصفش کنم...نمیتونم به روزای دیگه وصلش کنم...میدونی چرا اخه عزیز من......تورو نداشتم نبودی تو پیش من...خیلی غم دارم.نمیدونم میخام بی تو چیکار کنم ....خزون سردو چجوری بهار کنم......حالا که نیستی و رفتی به راحتی....میدونم نداری تو هیچ ناراحتی....میدونم نمیتونی تو درکم کنی...شاید دلیلش این بود خواستی ترکم کنی....خواستی بری نمونی تو پیش من...خواستی براتو نباشن دستای من....اما بدون زندگی خیلی بیتو سخته....مثه ی خونه ی بدون سقفه...که اگه نباشه وقتی می باره از اسمون.......خراب میشه ازبین میره همون ی اشیون....که من وتو میساختیم با دل و جون...یادته نگهش میداشتیم با چنگ و دندون...کو کجاست همون عشقمون....که دوباره موقعه سختیا باشه پشتمون....دیگه تموم شد.به همین سادگی...نه خانوم این نیست رسم دلدادگی..ارمین بدون تو مثاله همون ی خونه ی بدونه سقفه....اگه نباشی از بین میره و به این اسونیا بر نمیگرده.... ...دیگه تمومش میکنم .باشه بسه....ولی باید بگم مثه عشقمون به این زودیا بر نمیگرده.

مرسی زهرا جــــــــــــــــــــــــون

امیدوارم شعرت و ی روزی بخونه


نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(2)


تبر
ارسال شده در دوشنبه 22 خرداد 1391 - 21:00
سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
... مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برید ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود !!!!

نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(7)


بدون شرح...
ارسال شده در پنج‌شنبه 11 خرداد 1391 - 00:26






نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(5)


post
ارسال شده در دوشنبه 08 خرداد 1391 - 22:09
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ایی آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
...
دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی .........

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست..

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم هم دم شدم باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم

کم شدم.....

آخر آتش زد دل دیوانه را ......

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ..... عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه آب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود...

بعد از این هم آشیانت هر کس است ....

بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است



نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(3)


عکس آرمین 2afm
ارسال شده در پنج‌شنبه 04 خرداد 1391 - 02:48

عکسهای آرمین واسه دوستداران آرمین

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نويسنده morvarid67

  ارسال نظر(1)


 




 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران